شمارهٔ ۲ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن چشم نرگس به سر آن پسر مرا
چون لاله ساخت غرقه به خون جگر مرا
نیک و بدی چو هست به تقدیر چون کنم
زاهد رسید هم زقضا این قدر مرا
دردی است در دلم که مداوا لبان اوست
باشد دوای سینه بلی گلشکر مرا
بر دیده ها نشست چو تیر تو کاشکی
بودی به جای هر مژه چشم دگر مرا
عشق ترا چگونه نهان سازمت که هست
لبهای خشک شاهد و چشمان تر مرا
حال دلم شدست پریشان چو خط یار
بر هم ز دست شورش دور قمر مرا
صوفی مگر به منزل مقصود راه یافت
آری، دلیل عشق تو شد راهبر مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد عشق و درد دل شاعر است. چشم نرگس آن پسر به شدت بر دل شاعر تاثیر گذاشته و او را غمگین و همچنان افسرده کرده است. شاعر در تلاش است تا نیک و بد را در تقدیر خود بفهمد و میگوید دردش تنها با لبان محبوبش مداوا میشود. عشق او به قدری عمیق است که نمیتواند آن را پنهان کند و این احساساتش به صورت واضح بر چهرهاش نمایان است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که عشق آن پسر راهنمای او به سوی مقصد مطلوبش است.