شمارهٔ ۲۳ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل برد از من آن پسر پیرهن کبود
گر جان نرفت در پی او، آن دگر که بود
رفت آن نگار و گریه فزون است هر زمان
چون رفت عمر، اشک ندامت بگو چه سود
هر جا سرود عشق تو گویند عاشقان
از چشمه سار دیده من می رود درود
در سینه جای کرد چو جان در بدن مقیم
هر ناوکی که بر دل مجروح من گشود
عاشق به جور بر نتوانست داشت دل
هر چند خویش را به جفای تو آزمود
آیینه دلم شده از زنگ غم سیاه
جز باده کی توان ز دل آن زنگ را زدود
آن دم به عشق دست در آغوش داشتم
کادم هنوز در عدم آباد خفته بود
در چنگ غم فتاده، چه سازد، عجیب نیست
صوفی مستمند بنالد اگر چو عود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حسی عمیق از عشق و اندوه است. شاعر از دلتنگی و غم خود به خاطر جدایی از محبوب سخن میگوید. او احساس میکند که با رفتن معشوق، دلش پر از اشک و ندامت شده و هیچ سودی از گریهاش نمیبرد. عشق در دل او جایی دارد و هر ناگواری که به دلش میرسد، آن درد را بیشتر میکند. شاعر به این نتیجه میرسد که عشق سخت و دشوار است و همیشه درگیر احساسات متضاد است. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که در دنیای غم، انسانهای مستمند و صوفی نیز در صورت غم و اندوه میتوانند ناله کنند.