شمارهٔ ۲۵ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خرم آن روز که دیدار توام روزی بود
وصل جان بخش توام دولت پیروزی بود
قصد جان داری و در سینه فکندی آتش
با من اینها ز تو از غایت دلسوزی بود
غمزه بر کشتن عشاق چه تعلیم کنی
نیک استاست چه حاجت به بدآموزی بود
گفتمش ریخته شد خون رقیب تو به خاک
گفت احسنت مرا زان که بسی موزی بود
گرچه شد عاشق و رسوای جهان عیب مکن
چه کند صوفی درویش چو این روزی بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسی عمیق از عشق و دیدار محبوب میپردازد. شاعر روزی را توصیف میکند که ملاقات محبوبش، روزی شاد و پر از موفقیت است. او به آتش عشق در دل خود اشاره میکند و از عذاب و غمهای عشق میگوید. شاعر از محبوب میپرسد که چرا عشق را به ستمکاری میآموزد، در حالی که این عواطف میتواند بسیار نیکو باشد. در ادامه، شعری را میآورد که نشاندهندهی غم و رنج عاشقانی است که به خاطر عشق دچار درد و رسوایی میشوند، ولی این شرایط را نمیتوان به هیچوجه سرزنش کرد. شاعر نهایتاً اشاره میکند که در این جهان، عاشق و درویش به همین حال و روز هستند و باید آن را بپذیرند.