شمارهٔ ۲۹ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که عید صیام است و باز فصل بهار
غم زمانه بدل کن به باده گلنار
چو دهر حادثه زای است و عمر مستعجل
اگر تو مست نباشی چرا شوی هشیار
سبوی باده به دست آر با پری رویی
چه مانده ای تو گرفتار جبه و دستار
خمار باده لعل لبان او دارم
درین خمار تو ساقی صراحیی زخم آر
به خواب، لعل لبان تو دوش می دیدم
مراست این شرف آری ز دولت بیدار
ز یمن عشق تو گشتم غنی بحمدالله
مراست چهره زرین و دیده دربار
به روز واقعه در دامن تو آویزد
بروید از گل صوفی مستمند چو خار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دعوت به شادی و خوشگذرانی در عید صیام و بهار است. شاعر به این نکته اشاره میکند که با وجود سختیها و غمهای زندگی، باید به عشق و زیبایی فکر کرد و از لذتهای زندگی بهرهبرد. او از باده و میپرستی میگوید و تأکید میکند که چرا باید با هشیاری و غم به زندگی نگریست، در حالی که فرصت زیبایی و عشق وجود دارد. در نهایت، شاعر به شکوفایی عشق و ویژگیهای روحانی و اجتماعی میپردازد و از غنای به دست آمده از عشق میگوید.