شمارهٔ ۳۴ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سحر به میکده یارب چه بانگ بود و خروش
که نی به چنگ کسی بود و خنب می در جوش
مغنیان همه سرمست و مطربان رقاص
رسیده تا به ثریا صدای نوشانوش
نشسته پیر خرابات مست لایعقل
صراحی می حمرا گرفته در آغوش
بگفتمش که صبوح است و وقت استغفار
به خنده گفت که گر عاقلی برو خاموش
چو نیست عاقبت کار هیچ کس معلوم
چه طیلسان تو و چه سبوی باده بدوش
ترا که عاقبت کار خاک باید شد
غم جهان چه خوری باده مروق نوش
به رهن باده کن امروز خرقه را صوفی
مرقع ار چه نباشد برو خطا می پوش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، سحرگاه صدای شاداب میخانه و خوشگذرانی مینوشان به گوش میرسد. مغنیان و رقاصان در حال خوش هستند و پیر خرابات با می در آغوش نشسته است. شاعر به او توصیه میکند که وقت استغفار است، ولی پیر با خنده میگوید که بهتر است خاموش بماند چون در نهایت هیچکس سرنوشتش مشخص نیست. او پیشنهاد میکند که به جای نگرانی از مشکلات دنیا، باده بنوش و لذت ببر. در آخر، از صوفی خواسته میشود که امروز خرقهاش را به خاطر پیموده نگیرد، حتی اگر به خطا برود.