نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹ صوفی محمد هروی

صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

آن پری دور از من و من در غمش دیوانه‌ام

آشنای اویم و از خویشتن بیگانه‌ام

چون سگ دیوانه بر در مانده‌ام حیران و زار

نیستم قابل از آن، ره نیست در کاشانه‌ام

داد جام باده‌ام دل گشت فانی زین طرب

می‌رود جان از بدن، برگشت چون پیمانه‌ام

ساقی از آب عنب دیگر مرا معذور دار

زان که من مست دو چشم شوخ آن جانانه‌ام

همنشینی دل نمی‌خواهد مرا با هیچ کس

با خیال روی او تا در جهان همخانه‌ام

هرگز آبادان مبادا سینه من تا به حشر

هست چون گنج غم او در دل ویرانه‌ام

خلق می‌گویند صوفی در غمش دیوانه شد

ای مسلمانان بلی، دیوانه‌ام! دیوانه‌ام!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس دیوانگی و عاطفه عمیق شاعر نسبت به محبوبش می‌پردازد. شاعر از دوری محبوبش رنج می‌برد و در غم او دیوانه شده است. او خود را آشنا با محبوب می‌داند، اما حس می‌کند از خویشتن بیگانه شده و مانند سگی دیوانه در دروازه انتظار بر او مانده است. شاعر در این حالت ناامیدی، مشغول نوشیدن شراب است و از ساقی می‌خواهد که او را در حال مستی ببخشد. او هیچ تمایلی به همنشینی با دیگران ندارد و تنها در خیال محبوبش زندگی می‌کند. شاعر می‌گوید قلبش ویران است و غم محبوبش در آن گنجی پنهان است. نهایتاً، او خود را دیوانه می‌خواند و این دیوانگی را ابراز می‌کند.