شمارهٔ ۳۶ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بجز صبا ز که جویم نشان دلبر خویش
من شکسته چو محرومم از صنوبر خویش
نشانده ام به لب جویبار دیده کنون
خیال قامت شمشاد سایه پرور خویش
به غیر کوی تو دیگر کجا برم ای دوست
لبان خشک و رخ زرد و دیده تر خویش
بگفتمش بنویسم غمی به او دل گفت
مگر روان چو قلم بگذری تو از سر خویش
نمی کند به من او التفات وه چه کنم
مگر فرشته فرود آورد برو پر خویش
ازین درم بمران زان که بی سبب نایم
سگان کوی ترا خوانده ام برادر خویش
به حال صوفی مسکین قلم بگرید زار
زشعرها که نویسد به روی دفتر خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به جستجوی محبوب خود میپردازد و از درد و ناراحتی ناشی از فراق او سخن میگوید. او با اشاراتی به طبیعت و نشانههای زیبایی، احساسات و غصههای خود را بیان میکند. شاعر از کمبود علاقه و توجه محبوبش شکایت دارد و در دل امید دارد که فرشتهای او را به خوبی محبوبش برساند. همچنین، در پایان به حال دلخوشنیک صوفی اشاره میکند که از غم و شعرهایش میگریند، نشاندهنده شدت احساسات و عواطف اوست. در نهایت، شعر نشاندهندهی تنهایی و غم شاعر به خاطر دوری از عشقش است.