شمارهٔ ۳۷ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای رخت مایه عیش و طرب اهل نشاط
در دل من غم و اندوه تو خوشتر ز شماط
پیش اسب تو نهادم رخ و ای شاه هنوز
می کشم بار فراق تو چو فیلان به بساط
گشته آویخته در بند قبایش دل من
مگر از رشته جان دوخته آن را خیاط
دل به دنیا منه و باده خور و شاد بزی
زان که عاقل به سفر می ننهد دل به رباط
چه روم سوی گلستان به تماشا، چو مرا
نیست از دولت غمهای تو پروای نشاط
داغ سودای تو بر سینه چو آیم فردا
با همه جرم و گنه بگذرم آسان زصراط
ساخت صوفی به سرکوی ملامت منزل
کرد چون شهر دلش را سبب عشق احاط
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق و غمهای عاشقانه سخن میگوید. شاعر به عشق و زیبایی معشوق اشاره میکند و از درد فاصله و فراق رنج میبرد. او تصریح میکند که حتی در دل غم، زیبایی معشوق برایش مهمتر از شادیهای دنیا است. شاعر همچنین به ناپایداری دنیا و بیثمری وابستگی به لذتهای زودگذر اشاره میکند و میگوید که عشق واقعی او را از دنیا بینیاز میکند. در نهایت، او از تحولات روحی و اینکه چگونه عشق وی را به هویت جدیدی میرساند، سخن میگوید.