شمارهٔ ۴۰ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
من که دیوانه آن سلسله موی توام
جان به لب آمده در آرزوی روی توام
نظری بر من دیوانه کن ای حور لقا
کین زمان همچو پری زنده من از بوی توام
ناوک غمزه رسد تا بدل از ترک دو چشم
در تمنای کمانخانه ابروی توام
مرده در خاک چو بیچاره نهم سر بر خشت
همچنان میل دل خسته بود سوی توام
از در خویش مران رحم کن از بهر خدا
که من آنجا به طفیل سگ آن کوی تو ام
سرو و شمشاد مرا در نظر آیند دو تا
آه تا شیفته قامت دلجوی توام
گفت آن سرو گل اندام که چونی صوفی
ای مراد من بیچاره دعاگوی توام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر عشق و آرزوی عمیق خود نسبت به محبوبش را بیان میکند. او خود را دیوانهای میداند که به شدت در انتظار دیدار معشوق است و جانش به لب رسیده است. او از معشوق میخواهد که نگاهی به او بیندازد و به زیباییهایش اشاره میکند. شاعر رنج و حسرت ناشی از دوری را به تصویر میکشد و میگوید که حتی در حالتی مرده و بیجان، باز هم دلش به سوی محبوبش میتپد. او از محبوب میخواهد که او را از در خود نراند و ابراز میکند که نهایتا او به عشق خود وفادار است و دعاگوی محبوبش است. در کل، شعر نمایانگر عشق عمیق و بیپایان شاعر نسبت به محبوبش است.