شمارهٔ ۴۲ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
وقت آن شد که اقامت به خرابات برم
چند در مدسه بی فایده اوقات برم
عمر بی صحبت رندان خرابات گذشت
باقی عمر به آنجا به مکافات برم
می کند آن عنب آینه دل، صافی
خواهم این زنگ غم از طلعت مرآت برم
خود فروشی است کرامات بگو زاهد را
من چرا رنج دل از بهر کرامات برم
زلف آن شاه پسر فتنه دور قمرست
زان شر و شور امان سوی خرابات برم
طاق محراب دو ابروی تو کو در شب زلف
تا دل غمزده خود به مناجات برم
هر کسی روز جزا فخر کند از عملی
من چو صوفی غم او را به مباهات برم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر تصمیم میگیرد که به خرابات (جایی برای خوشگذرانی و شرابخواری) برود، زیرا زمانش را در مدرسه به بطالت گذرانده و دستاوردی نداشته است. او احساس میکند که عمرش بدون دوستی و صحبت با رندان (نیکان) گذشته و حالا میخواهد باقی عمرش را در خرابات سپری کند. شاعر از غم و زنگار روحش سخن میگوید و میخواهد درد دلش را فراموش کند. همچنین به انتقاد از زاهدان میپردازد که تنها به مقام و کرامات خود میبالند، در حالی که او به رنج دل خود اهمیت میدهد. در پایان، شاعر به زلف محبوبش اشاره میکند که موجب فتنه است و آرزو دارد دل غمزدهاش را در خلوت و مناجات تسکین دهد. در کل، شعر به جستجوی شادی و رهایی از رنج و قید و بندهای اجتماعی میپردازد.