شمارهٔ ۴۳ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گل جمال تو خواهم بهار را چه کنم
به پیش زلف تو من سبزه زار را چه کنم
اگر نهان کنم از خلق عشق آن مه را
فغان و آه دل بیقرار را چه کنم
چمن اگر چو نگارست تازه و خرم
چو ساعد تو نبینم نگار را چه کنم
مرا که سیب زنخدان یار می باید
به صحن باغ تماشای نار را چه کنم
اگر روم ز دیارش من این زمان، تا صبح
ازین دیار روم درد یار را چه کنم
شدست دیده مرا در غم تو چون جیحون
بیا بگوی لب جویبار را چه کنم
رقیب را نتوان دید بی رخش صوفی
چو رفت گل ز چمن زخم خار را چه کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساس عمیق عشق و زیبایی است که شاعر به معشوق خود دارد. شاعر میگوید که حتی اگر بهار و زیباییهای طبیعی را داشته باشد، بدون حضور محبوب، هیچ گونه لذتی از آنها نمیبرد. او از درد و غم جدایی معشوقش مینالد و میپرسد که با این احوال چه باید کند. شاعر به توصیف زیباییهای محبوب خود میپردازد و به این نتیجه میرسد که غم و رنج ناشی از دوری او را نمیتواند تحمل کند. در نهایت، او نگران این است که اگر محبوب از او دور شود، هیچ چیز دیگری نمیتواند جایگزین او شود.