نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱ صوفی محمد هروی

صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

چشمه آب حیات است دهان یارم

از لب چون شکرش کام طمع می دارم

در همه کون و مکان غیر تو دلدارم نیست

جان کنم در سر و سودای تو در دل دارم

چه روم سوی گلستان و چمن را چه کنم

بی تو در دیده خونبار بود گل خارم

به چمن در نظر گل منشین بی پرده

که ترا در نظر غیر رواکی دارم

عاشق زارم و جز دیدن او ای واعظ

به نصیحت که کنی، باد هوا پندارم

مست این کار مرا قسمت روز ازلی

گر ترا دیده بیناست مکن انکارم

همچو صوفی سر و دستار به می بفروشم

جرعه ای باده به این حیله مگر دست آرم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلدادگی است که شاعر از لیلی و زیبایی محبوبش سخن می‌گوید. او به چشمه آب حیات تشبیهش می‌کند و از لذت‌هایی که از لبان او می‌برد سخن می‌گوید. شاعر به شدت دلبسته محبوبش است و بدون او احساس بی‌خودی و ناچیزی می‌کند. او در جستجوی زیبایی و سرخوشی در گلستان و چمن است، اما از بی‌حالی و غم جدایی می‌نالد. همچنین به موعظه‌ها و نصیحت‌ها بی‌اعتنا است و تنها آرزوی دیدن محبوبش را دارد. در نهایت، او به خاطر عشق و شوقش آماده است که به هر نوع فداکاری دست بزند.