نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۵ صوفی محمد هروی

صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دارم دلی شکسته و جان فگار هم

در سر خیال باده و سودای یار هم

از وی جدا فکند مرا چرخ دون نواز

چون او نساخت آه به من روزگار هم

خواهی چو یار را، به جفای رقیب ساز

با وصل گل خوش است جفاهای خار هم

ما را ز دار بیم چرا می کند حسود

گر پای دارد او چه غم از پای دار هم

افلاس و عاشقی و جفای زمانه باز

افزود این همه به جفای نگار هم

عشق تو سرنوشت قضا بود این قدر

تقدیر کرده بود مرا کردگار هم

صوفی به صد زبان غم خود گر بیان کند

حقا یکی نگفته بود از هزار هم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از دلی شکسته و حال بدش می‌گوید. او در خیال باده و یاد محبوبش است، اما تقدیر او را از محبوبش جدا کرده. او به جفای زمانه و رقیب حسرت می‌خورد و می‌گوید که با وجود درد و رنج، هنوز به عشق محبوبش ادامه می‌دهد. شاعر بیان می‌کند که عشقش سرنوشتی از پیش تعیین‌شده بوده و حتی اگر صوفیان نیز غم خود را به زبان بیاورند، هرگز نمی‌توانند عمق درد او را بیان کنند.