نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۴ صوفی محمد هروی

صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

عید صیام آمد، موسم نوبهار هم

وصل نگار باید و باده خوشگوار هم

یار سپاه غمزه را چون به در آرد از حجاب

لشکر صد پیاده را بشکند و سوار هم

چشم تو کشت خلق را، رحم کن ای نگار من

ورچه وفا نمی کنی ظلم روا مدار هم

روز شمار بندگان دلبر شوخ دیده ام

از کرم این شکسته را بنده خود شمار هم

زلف و رخ تو برد وه در شب و روز ای صنم

خواب ز دیده من و از دل و جان قرار هم

نالم از آن که این زمان هست من شکسته را

سینه جراحت از غم و دیده اشکبار هم

ای دل اگر تو عاقلی رغم همه منازعان

باده به چنگ آور و ساقی گلعذار هم

غیر خیال او مرا نیست به کنج صومعه

در سر و کار عشق شد حاصل کار و بار هم

صوفی مستمند را آمده پیش، چون کند

پیری و عشق و مفلسی محنت روزگار هم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به مناسبت عید صیام و اجابت آن در فصل بهار اشاره دارد. او درباره عشق و دل‌تنگی‌هایش صحبت می‌کند و از زیبایی‌های معشوقش می‌گوید. دلخوشی و شوق وصال یار را در کنار غم‌های ناشی از فراق بیان می‌کند. شاعر از درد و رنجی که عشق به او داده، ناله می‌کند و از او خواهش می‌کند که به او رحم کند. او به عاقل بودن دلش اشاره کرده و از باده‌نوشی در این اوضاع صحبت می‌کند، به این معنا که عشق و شوق به معشوق اصل مهم زندگی‌اش است. در نهایت، به حال خود و دیگرانی که در عشق گرفتارند، می‌پردازد.