شمارهٔ ۴۶ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دارم دلی شکسته و جان فگار هم
در سر خیال باده و سودای نار هم
از وی جدا فکند مرا چرخ دون نواز
چون او نساخت آه به من روزگار هم
خواهی چو یار را به جفای رقیب ساز
با وصل گل خوش است جفاهای خار هم
ما را ز دار، بیم چرا می کند حسود
گر پای دارد او، چه غم از پای دار هم
افلاس و عاشقی و جفای زمانه باز
افزود این همه به جفای نگار هم
عشق تو سرنوشت قضا بود ظاهرا
تقدیر کرده بود مگر کردگار هم
صوفی به صد زبان غم خود گر یبان کند
حقا یکی نگفته بود از هزار هم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از اندوه و دل شکستهگی خود سخن میگوید و از دوری معشوق احساس غم و تنهایی میکند. او به چرخ فلک و وضعیت ناپایدار زندگی اشاره میکند و میگوید که اگرچه زمانه سرنوشتی سخت برایش رقم زده، اما عشق معشوق همچنان در قلب او باقی مانده است. شاعر از حسادت دیگران و سختیهای زندگی شکایت میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که عشق او نتیجه قضا و قدر بوده و هیچکس نمیتواند غم او را به درستی درک کند.