شمارهٔ ۴۸ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خطی که گشته به گرد جمال یار عیان
«و ان یکاد» بود از برای چشم بدان
رخش چو آتش و بر وی سپند دانه خال
برای چشم بدست این زمان، همین و همان
ز چشم و ابروی او زاهدا مشو ایمن
ز ترک مست که دارد به خویشش تیر و کمان
مگر ز قامت او شمع، دوش لافی زد
که در مشافهه او را بریده اند زبان
تو زاهدا ز می ناب رخ متاب و ببین
نوشته سر می این دم به برگ تاک رزان
کجاست مغبچه می فروش این ساعت
که هست در کف او درد و غصه را درمان
اگر چه صوفی بیچاره پیر شد اما
هنوز در سر او آرزوی تست جوان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی محبوب و تأثیر آن بر دل و جان میپردازد. او به زیبایی چهره یار اشاره میکند و میگوید که نگاه به او همچون شعله آتش است. همچنین، از خطرهای ناشی از عشق و جاذبههای محبوب سخن میگوید و هشدار میدهد که نباید از جذبههای او غافل شد. شاعر به زهد و پرهیزگاری اشاره کرده و میگوید که حتی زاهدان نیز تحت تأثیر زیبایی او قرار میگیرند. در نهایت، او به لذت مینوشی و عشق اشاره میکند و به دنبال معشوق و نوشیدن میگردد، حتی اگر در دل صوفی، آرزویی جوان همچنان باقی مانده باشد.