شمارهٔ ۴۹ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خاک...
...نیست در سر من
مرا...
...یارست در برابر من
ز عشق...
... چه ضرورست ای برادر من
نهان چگونه کنم...
چون لب خشک است و دیده تر من
نثار خاک قدمهای این...
به هیچ جا نرسد تحفه محقر من
جفای چرخ و فراق ترا و جور رقیب
درین زمان چه کند این دل صنوبر من
چو غیر عشق ندارد درین جهان صوفی
اگر تو صاحب دردی ببین به دفتر من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساسات عمیق شاعر را درباره عشق و فراق بیان میکند. شاعر از دوری معشوق و سختیهای زندگی میگوید و میپرسد که عشق چه نیازی دارد وقتی که در دلش درد و رنج وجود دارد. او از خشکی لبان و اشکهایش سخن میگوید و نشان میدهد که در برابر مشکلات و بیعدالتیهای زمانه، دلش همچنان به عشق وابسته است. شاعر در نهایت به این نتیجه میرسد که عشق تنها چیز با ارزش در زندگیاش است و از کسی که درد عشق را تجربه کرده، میخواهد تا با او همدردی کند.