شمارهٔ ۵۰ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
پرده بردار ز رخ ای بت خورشید جبین
دیده تر، لب خشک و دل مجروحم بین
بر بناگوش تو آن خط بود از نیلی خام
چشم زخمی است چنان...قضا ساخت چنین
می رود بهر شکار دل صاحب نظران
مست برخاسته باز آن بت خرگاه نشین
ظاهرا مهر سلیمانت که پنهان شده بود
آن دهان خاتم و لعل تو درو هست نگین
ناوک غمزه به ابروی کمان پیوسته
در شب و روز برای دل زاهد به کمین
دوش افتاد هزاران دل شیدا به رهت
زان سبب پای تو امروز نیاید به زمین
صوفی دل شده را بار دگر روزی باد
دیدن طلعت آن ماه، بگویید آمین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جاذبه بت محبوب و تأثیر او بر دلهای عاشقان و زاهدان است. شاعر از طرف خود و دیگران درخواست میکند که این بت صورت خود را آشکار کند تا دیدهها و دلهای حزین شفاف شود. او به نقش و خطی که بر روی بدن بت وجود دارد اشاره کرده و به زیبایی او به عنوان یک نماد عشق و جذبه پرداخته است. در ادامه، شاعر به شکار دلها توسط بت اشاره میکند و همچنین از تأثیر سلیمان و درخشش جواهرات او سخن میگوید. در نهایت، به وجود عاشقان و زاهدان در اطراف بت اشاره میکند که همگی در انتظار جلب نظر او هستند و از این دیدن، دعا میکنند که دوباره فرصتی برای ملاقات او پیدا کنند.