شمارهٔ ۵۴ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای شاه حسن بر من مسکین زکوه ده
دل مرده ام مرا زلب خود حیات ده
چشم مرا ز خاک قدم ساز پر ز کحل
نیکی کن این زمان و به بحر فرات ده
از شوق روی خوب تو دارم رخی چو زر
وجه مرا ببین و ازان لب نبات ده
دل در کمند زلف تو افتاد و شد اسیر
از بند آهوی حرم است او نجات ده
جز یاد دوست هر چه بود هست مهملات
ای دل بیا و ترک همه مهملات ده
نشناخت قدر خاک کف پای تو رقیب
ای مه به داغ آتش هجران برات ده
فصل صبوح زان می حمراکه خورده ای
ساقی مرا به لطف ازآن باقیات ده
خواهی تو صوفیا که بیابی ز خود حضور
بردار از وطن دل و ترک هرات ده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شاعر به درگاه شاه حسن است، که از او میخواهد به او زندگی و حیات ببخشد. شاعر به عشق و زیبایی معشوق اشاره میکند و میگوید که به خاطر زیبایی و مهربانی او آرزو دارد که دیداری داشته باشد. دل او به دام زلف معشوق افتاده و میخواهد از این اسارت نجات یابد. شاعر همچنین به بیمعنی بودن زندگی بدون یاد محبوب اشاره کرده و از رقیب میخواهد که قدر معشوق را بشناسد. در نهایت، او از ساقی میخواهد که با بادهای که نوشیده، لطف کند و دلش را سرشار از شادی کند. شاعر به دنبال وصال معشوق و فراموشی رنجهای دوری است.