شمارهٔ ۵۹ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای توتیای دیده من خاک راه تو
جانم فدای غمزه چشم سیاه تو
ای شهسوار حسن عنان را کشیده دار
کز حد گذشت ولوله دادخواه تو
بر بام قصر چون بگشادی نقاب دوش
شرمنده گشت ماه ز روی چو ماه تو
بگریخت دل به کوی تو آمد به صد شتاب
نیکوش دار چون بود اندر پناه تو
ای دل خموش باش که از ناله شبت
سوزند قدسیان سماوات ز آه تو
چشمم به حال زار دل خویش می گریست
دل گفت چون کنم که بود این گناه تو
صوفی تو جان خویش نهان از چه می کنی
چون شعر جان گداز تو باشد گواه تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و زیبایی معشوق و تاثیری که بر روح شاعر دارد، میپردازد. شاعر از عشق خود به محبوب میگوید و اینکه چگونه زیبایی او باعث شگفتی و شرم خورشید شده است. او همچنین به درد و غم ناشی از این عشق اشاره میکند و از نالههای خود سخن میگوید. در نهایت، شاعر به هر کسی که به عشق خود مشغول است، توصیه میکند که از صفای عشق و زیبایی معشوق غافل نشود.