شمارهٔ ۷ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
امروز مرا فرقت آن روی چو ماه است
در هجر ندانم که در آفاق چه ماه است
از خلق نخواهم که کنم درد تو پنهان
اما چه کنم این دو رخ زرد گواه است
گوید که مکش آه، مرا آه چه سازد
خورسندی بیمار چو از ناله و آه است
زلف آمد و بگرفت همه عارض او را
آشفتگی من همه از زلف سیاه است
کردم نظری و دلم افتاد درین قید
از قید دل ای دیده ترا عین گناه است
ای دل چو اسیر سر زلف و ذقنی تو
شب حاضر خود باش که در راه تو چاه است
باشد رخ صوفی و قدوم تو چو در شهر
مقبول بود زر که برو سکه شاه است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم دوری محبوب و زیبایی او میگوید. او با احساسات عمیق خود درباره تنهایی و درد ناشی از فراق عشقش سخن میگوید و میخواهد این درد را از دیگران پنهان کند، اما چهرهاش گواهی بر رنج اوست. شاعر در ادامه از زیبایی محبوبش، به ویژه موهای سیاه او و تأثیر آن بر دلش سخن میگوید و خود را اسیر این زیبایی میبیند. او همچنین به تفاوت محبوب با دیگران اشاره میکند و میگوید که زیبایی او در دل ایام و در شهر مورد پذیرش است. در کل، این شعر حاکی از عواطف عمیق عشق و غم فراق است.