شمارهٔ ۸ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
وه که جانم گشت چون از درد بی آرام دوست
ساقیا لطفی بکن جامی بده با نام دوست
مانده بر بادام چشمانش دهان پسته باز
همچو من افتاده مسکین چون کند بادام دوست
می کنم جان را نثار مقدم میمون او
گر به من پیک صبا آرد دمی پیغام دوست
هر زمان تیر خدنگ غمزه بر جانم زند
منت ایزد را که هردم می رسد پیغام دوست
جان اگر باشد مراد دوست ای پیک اجل
ریز در دم خون من تا خوش برآید کام دوست
از غبار آن زمین چشم مرا پر نور کن
ای صبا چون بگذری دامن کشان بر بام دوست
می رود صوفی زدنیا، وین تمنا در سرش
تا کند جان را نثار امروز بر اقدام دوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر اشتیاق و درد عاشقانه شاعر نسبت به دوستی است که دچار جدایی شده است. شاعر از ساقی میخواهد که جامی پر از شراب به او بدهد تا به یاد دوستش بنوشد و از غم جداییاش بکاهد. او چشمان یار را همچون بادام توصیف میکند و خود را در وضعیتی رنجآور مییابد. همچنین، شاعر در دل خود آرزو دارد که جانش را برای معشوقش فدای کند و از صبا میخواهد که پیامی از دوستش بیاورد. او احساس میکند که هر لحظه تیر غمزهاش به دلش نشانه میزند و از خداوند سپاسگزاری میکند که هر روز پیامهایی از دوستش به او میرسد. در نهایت، شاعر از صوفیانی سخن میگوید که برای نثار جان خود به دوست در تلاشند و این تمنا در دلشان وجود دارد.