شمارهٔ ۹ صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا ز آدم خاکی چو غم بود میراث
کجاست دامن ساقی کزو رسم به غیاث
جهان بود حدثی بازمانده از فرعون
بشو به آب قناعت تو دست ازین احداث
چو گنده پیر قبیح است دهر مردم خوار
برو چو اهل یقینش طلاق کن به ثلاث
فلک چو حادثه زای است زو مشو ایمن
پناه بر به در می فروش از آن احداث
جهان چو بر سر راه قیامت است بلی
منه اساس اقامت که نیست جای اثاث
خبیثه ای است جهان و تو باز عالم قدس
چو کرکسان مکن امروز خوی بر اخباث
بنه تو دل به غم و غصه جهان صوفی
چو این رسید ز حوا و آدمت میراث
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تفکر درباره دنیا و جایگاه انسان در آن میپردازد. شاعر از غم و میراثی که از انسانیت دریافت کرده صحبت میکند و به بیثباتی و زودگذری دنیا اشاره میکند. او از افراد میخواهد که از دنیا و زرق و برق آن دوری کنند و به حقیقت وجودی خود و عالم قدس توجه داشته باشند. همچنین، شاعر به آرامی به انسانهای مخلص و یقیندار اشاره میکند و تأکید میکند که نباید به دنیا دل بست و باید از غم آن فارغ بود. در نهایت، او بر این باور است که این دنیا ناپایدار است و باید به رستاخیز و حقیقتی فراتر از آن اندیشید.