شمارهٔ ۲۰ - در هجو بوبکر اعجمی و فرزند او سوزنی سمرقندی
سوزنی سمرقندی / قصاید / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بوبکر اعجمی پسری ماند یادگار
دیوانه زن بمردی معتوه و بادسار
ماخولیا گرفته و مصروع و کنده مغز
زرداب خورد چون عسلی پیش چون زَمّار
ریشش ز داءِ ثعلب، ریزیده جای جای
چون یوز گشته از ره پیسی به آشکار
شد جای جای ریخته از رشک روی او
ریشی که ننگ دارد ازو رومه زِهار
بر جای موی ریخته پیسی شده پدید
وز آب غازه کرد چو گلبرگ کامکار
بر روی او ز غازه و از موی برشده
یک جای گل گل است و دگر جای خار خار
چون بوم بام چشم برد ز خشم
وز کینه گشته پرّهٔ بینیش پیلوار
گوید که من امین سرطاق و صانیام
آن در چه درخور است سرطاق پایدار
از بهر چشم زخم سرطاق شاندهاند
آنرا چنان کجا سر خر در خیارزار
بر سیرت کبار کند طنز و مسخره
آن از کبار خورده بسی خُرده کبار
گوید به مهتری و بزرگی و سروری
از اعجمی دگر منم امروز یادگار
آغاج اعجمی به . . . س مادرت درون
کان لاف بیهده است و سراسر همه عوار
آن سیم سعد دولت بوبکر بلخی است
نزد پدرش بود در آن وقت زینهار
خوردند زینهار بر اموال خویش و برد
اموال خویش را بر آن زینهار خوار
ناقد بود که سیم بَدل برنهد به مُهر
زو بر چند عوض سره در حال اضطرار
تا اندکی موافق ناید ز ناقدی
بوبکر اعجمی ز چنان خرده داشت عار
چون از سره بَدل نتوانست فرق کرد
انگاشت زان اوست به یک وزن و یک عیار
پس کیسه کیسه رانده ز راه و خَره خَره
آن ناقد خیاره کزو ده به یک خیار
سر در کفن کشید و بدین سرزده بماند
تا میکفد نهان پدر را به آشکار
امروز از آن مرام که دمی ماندش از پدر
با برگ اگر چه هست چو گل در گه بهار
فردا چه حق خویش بخواهند این و آن
بی برگ ماند از همه چون در خزان بهار
زین پایه برتر آید و گوید به ما برند
خویشی همی کنم ز پی غارت حصار
گوید به مستی اندر صد ژاژ و آنگهی
باشد بدان سیر چو شود باز هوشیار
در روز گوید ار که وزیری مرا بُدی
من بودمی ز خواسته قارون روزگار
با آنکه من وزیر نیَم باشدم بسی
از فضل و مال بی حد و اندازه و کنار
چندان که مال سلطان دارد وزیر هم
من مال خویش دارم میراث از کبار
از پاچه ازار من افزون خلق را
بوی وزارت آید و هستم بزرگوار
سیم وزیر مرده بوبکر چون خورد
بوی وزارتش زند از پاچه ازار
بیچاره آنکه میر منم زد به گرد شهر
بی شهریار من زند آن روسبی تبار
روزی و روزها به سر کوی او گذر
کردم به رسم و سیرت بر مرده رهگذار
او مست بود و دست به ریشم دراز کرد
برکند تاه تاه پراکند تار تار
چون روی او ز ریش شد از روی ریش من
او گشته خشم خواه و مرا کرده خشم خوار
گویند خورده بود می آن عیب او نبود
بر من چه جرم باشد اگر خورد زهر مار
مهمان گرفته ریش مرا بُرد خان خویش
آن میزبان نغز به آئین بردبار
جنگش ز جای دیگر و بر من بهانه جوی
خمرش ز جای دیگر و با من همه خمار
بنشست گرد پای و حریفان و فرو نشاند
پیشش کنیزکان و غلامان بر قطار
تو . . . ن به نام ترکی آورد ماه روی
. . . نی چو برج باره همی مانده پاره پار
مویش گرفت و برد که تو بنده منی
یک ره به جای حق خداوندیاَم بیار
زانو بزن به پیش و زمین بوس کن مرا
چونانکه سجده آری در پیش کردگار
از غایت تنعم آن گنده مغز را
چو اعجمی برآمد اندر درین هزار
صد گونه ژاژ و بیخردی گفت و راست کرد
با هر کسی به آر و بر و بند و گیر و دار
آن قاضی فغندره دستار برگرفت
از سر مرا و افکند آنگه میان نار
گفتم که ای زن تو جلب نیک یافتی
ما را به مذهب پل کوثر چو تیر وِتار
وی آن مهتر است و من آن صفی دین
خاص خدایگان و جهانگیر و شهریار
ما را دو مهتر است که از کاح درخوهم
بی رنج دست تو برسانند بی شمار
از من صفی دین را صلت دریغ نیست
سیلی دریغ هم نبود از تو نا بکار
. . . نی به دم نوازد و کرنا به دم زند
تو قلتبان به کار نئی . . . ن خویش خوار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر درباره بوبکر اعجمی، پسر بیمار و دیوانهای است که با مشکلات و چالشهای زندگیاش دست و پنجه نرم میکند. او دچار ماخولیا و جنون است و به نوعی درگیر مسائل روحی و روانی است. بوبکر خود را یادگاری از پدرش میداند و در تلاش است تا جایگاه و اعتبار خود را در جامعه حفظ کند. او احساس میکند که به خاطر وضعیتش مورد تمسخر قرار میگیرد و در واقع با حس حسادت دیگران روبروست. گاهی خود را در مقام بزرگ و محترم جلوه میدهد و از مال و مقامش میگوید، اما در درون به ضعف و ناامیدی دچار است. او در دنیایی پر از فریب و نیرنگ زندگی میکند، جایی که حتی در دوستی و مهمانیها نیز با چالش روبهرو است. شعر نشاندهنده تضاد بین ظاهر و باطن شخصیت بوبکر و همچنین نقدی بر جامعهای است که در آن او زندگی میکند. زندگی او نمادی از مبارزه فردی با ناملایمات و قبول ناپذیریهاست، در حالی که تلاش میکند خود را از تنگناهای اجتماعی و روانی رها کند.