نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۸ - حنائی شاعر سوزنی سمرقندی

سوزنی سمرقندی / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

حنائیا خبه شد خلق شاعریت مگر

که یک قصیده بگفتی و دم فرو خوردی

بهژده نوزده ممدوح بر همان خواندی

خجل خجل بدر بیستم همی گردی

قصیده تو بتو گفت من که مامه شدم

بوی بگوی اگر مردی و جوانمردی

مرا بخدمت ممدوح بیستم یله کن

روان نوزدهم بس که از من آزردی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساس خجالت و شرمندگی خود سخن می‌گوید که بعد از گفتن یک قصیده، مجبور شده سکوت کند. او به ممدوح اشاره می‌کند و می‌گوید که در خواندن او هیچ کلامی دیگر ندارد و از او می‌خواهد که او را به حال خود رها کند، زیرا از نوزدهمین ممدوح که پیشتر از آن صحبت کرده، دل‌آزرده است. شاعر به نوعی خواسته‌های خود را از ممدوح بیان می‌کند و خواهان آزاد شدن از بار این فشار است.