شمارهٔ ۲۹ طغرای مشهدی
طغرای مشهدی / ابیات برگزیده از غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
شکوه دانه و دام از نفس انداخت مرا
شور بیهوده ز چشم قفس انداخت مرا
منم آن شعله ناقص که پی کسب کمال
آتش افروز به دامان خس انداخت مرا
عاقبت شورش بیجای سیه مستی عشق
همچو زنجیر به چنگ عسس انداخت مرا
هست حق با من اگر شکوه ز صیاد کنم
زان که ناحق به طلسم قفس انداخت مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از مشکلات و احساسات ناشی از عشق و آزادی سخن میگوید. او به احساس خفگی و محصور بودن در قفس میپردازد و میگوید که عشق او را به زنجیر کشیده و از دست میدهد. در عین حال، به تلاش برای رسیدن به کمال و همچنین به ناحقی که او را گرفتار کرده است اشاره میکند. در نهایت، او میگوید که اگر شکایت از صیاد (نماد محدودیت و حبس) کند، این حق است چرا که ناحق او را در قفس گرفتار کرده است.