شمارهٔ ۳۶۱ طغرای مشهدی
طغرای مشهدی / ابیات برگزیده از غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
زلفی که بر زبان و دل شانه بگذرد
ماند به آن شبی که به افسانه بگذرد
دل صبح خیز مشق بر آتش دویدن است
دارم امید آنکه ز پروانه بگذرد
در بزم وصل، تشنه لبان را خمار هجر
چندان امان نداد که پیمانه بگذرد
غیر از دلم که خانه بدوش تجرد است
جغدی ندیده ام که ز ویرانه بگذرد
در زلف او دلم سر و برگ جدل نداشت
استاد یک کنار که تا شانه بگذرد
از اتحاد، در دل ما می کند خطور
حرفی اگر به خاطر جانانه بگذرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی از احساسات عاشقانه و دلتنگی سخن میگوید. شاعر از زلف محبوبش یاد میکند که بر زبان و دل او سایه میاندازد و به شبهایی اشاره دارد که به افسانههای عشق میگذرد. او صبح را به دویدن در آتش شوق تشبیه میکند و امیدوار است که این احساسات به سرانجام برسند. در بزم وصال، تشنگی و خمار هجر، باعث میشود که لذتهای عشق به سختی بگذرد. شاعر از حالت دلِ پرخاطرهاش که در تنهایی سرگردان است سخن میگوید و میگوید که در میان ویرانی، جغدی نمیبیند که بگذرد. در نهایت، او از یکتایی و تداوم عشقش میگوید که در دل او و محبوبش جاری است.