شمارهٔ ۴۹۷ طغرای مشهدی
طغرای مشهدی / ابیات برگزیده از غزلیات / وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)
بشکفته صد رنگ گلهای داغم
در سیر گل نیست حاجت به باغم
هجر تو امشب آتش به دل زد
برخاست چون شمع دود از دماغم
یک گل نچیدم از باغ وصلت
دست تهی کرد چون لاله داغم
تا خون روان شد از گوش مینا
طفلانه ترسید چشم ایاغم
چون شمع تصویر از بی فروغی
هرگز نیفتاد گل بر چراغم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساسی درباره درد جدایی و عواطف ناب و احساساتی است که شاعر به خاطر دوری از معشوق تجربه میکند. شاعر به زیبایی و رنگهای گلها اشاره میکند و میگوید که نیازی به باغ ندارد زیرا در دلش تنها آتش هجران میسوزد. او از نچیدن گلی از باغ محبوبش سخن میگوید و به ظلمت و سردی احساساتش اشاره میکند. در نهایت، تصویر تاریکی و بیفروغی را به تصویر میکشد که نشاندهنده ناامیدی و غم اوست.