نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۵۹ طغرای مشهدی

طغرای مشهدی / ابیات برگزیده از غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

به سودای محبت، عقل ورزیدن نمی‌دانم

خرد گر جنس می گیرد، دکان چیدن نمی‌دانم

زمین، یخ بند سردیهای مهر چرخ و من کودک

به هر جا می‌نهم پا، غیر لغزیدن نمی‌دانم

ز بس بی دست و پای حیرتم، بی سعی مشاطه

به سان شانه بر زلف تو چسبیدن نمی‌دانم

نشاطم پس‌نشین غم بُوَد چون ابر نیسانی

نباشد گریه تا در پیش، خندیدن نمی‌دانم

مقیم گوشه یک خانه‌ام چون مهره ششدر

برای نقش، در هر خانه گردیدن نمی‌دانم

ندارم همچو طغرا جز زبان درد دل گویی

به یاری چون رسم، احوال پرسیدن نمی‌دانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساسات و نگرانی‌های خود در مورد عشق و زندگی می‌پردازد. او از ضعف عقل خود در درک عشق صحبت می‌کند و می‌گوید که نمی‌داند چگونه می‌تواند در این مسیر قدم بگذارد. احساس سردی و یخ‌زدگی زندگی را تشبیه به کودکی می‌کند که در جست‌وجوی راهی برای حرکت است، اما نمی‌تواند از سرما و لغزش‌ها فرار کند. شاعر خود را بی‌دست و پا احساس می‌کند و از توانایی خود در ابراز عشق و خواسته‌هایش ناامید است. او به تنهایی و دوری از خوشحالی اشاره می‌کند و می‌گوید که نمی‌داند چگونه می‌تواند از غم خود رهایی یابد. همچنین، به نقش مختصری که در زندگی دارد اشاره می‌کند و از بیان درد دل خود به دیگران و پرسش درباره احوال دیگران ناامید است. در کل، شعر حالتی از سردرگمی، تنهایی و عدم توانایی در ارتباط با احساسات عمیق را به تصویر می‌کشد.