شمارهٔ ۱۸۹ طغرل احراری
طغرل احراری / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گر نهای صندل برو درد سر خمار باش
مهره نتوانی شدن باری تو زهر مار باش!
یا بم ساز خرد یا پرده زیر جنون
یا ز مستی بیخبر یا از ادب هشیار باش!
قدر هر جنسی است اندر چارسوی اعتبار
یا متاع کاسدی یا گرمی بازار باش!
برزند هر جا محبت فرش شادروان غم
گر طناب خیمه نتوانی شدن مسمار باش!
سایهسان تکرار درس تیرهبختی تا به کی؟!
مغنی روشن شو و چون آفتاب اظهار باش!
نیست درد دیگری هرگز مریض عشق را
عافیت داری طلب چون چشم او بیمار باش!
پردهساز عدم کم نیست از بزم وجود
خرمن هستی به آتش سوز و موسیقار باش!
گر ز خود رفتی حساب هستیات گردد فزون
صفرآسا یک عدد از کم شدن بسیار باش!
از خیال نشئههای جام جمشیدی گذر
نیست صافی در دلت آیینه را زنگار باش!
جز نشان فتح نبود بر لوای پرچمت
رأیت منصور میخواهی عَلَمبردار باش!
چند با آهنگ قانون محبت زیستن؟!
یا پس این پرده شو یا نغمه این تار باش!
نیستی گر مرکز تسلیم این دور فلک
چون کمان خمیازه آغوش این پرگار باش!
روشن است مضمون بیدل طغرل از صد آفتاب
ذره هم کم نیست تا باشی همین مقدار باش!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع عشق و وجود انسان میپردازد و به خواننده توصیه میکند که در زندگی به دنبال هشیاری و صداقت باشد. شاعر به اهمیت محبت و ارتباط با دیگران اشاره کرده و از فرد میخواهد که با احساسات خود بیگانه نباشد و در عین حال در جستجوی آرامش و عافیت باشد. همچنین، بر این نکته تأکید میکند که هر انسانی باید به شناخت خود بپردازد و در عین حال مرزبندیهای زندگی را به رسمیت بشناسد. در نهایت، شاعر دعوت میکند که از شرایط دشوار و ناکامیها درس بگیریم و با امید و روشنذهنی به جلو حرکت کنیم.