شمارهٔ ۴۱ - شرط دوستی ترکی شیرازی
ترکی شیرازی / فصل اول - لطیفهنگاریها / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
روز نخست، دل به تو دادم عبث عبث
داغ غمت به سینه نهادم عبث عبث
دیدم کمند زلف خم اندر خم تو را
دانسته در کمند، فتادم عبث عبث
دل بر تو بستم از سر شب، تا به صبحدم
از دیده راه اشک، گشادم عبث عبث
هر شب ز هجر روی تو بی داد می کنم
روزی نمی رسی تو به دادم عبث عبث
من شرط دوستی به تو آرم به جا و تو
بستی کمر چرا؟ به عنادم عبث عبث
دانم که هیچ وقت، تو یادم نمی کنی
اما نمی روی تو زیادم عبث عبث
باشد که بینمت چو از این کو چه، بگذری
در راه انتظار، ستادم عبث عبث
نبود به غیر وصل تو در دل مرا مراد
دانم نمی دهی تو مرادم عبث عبث
«ترکی» زمان صحبت جانان نمی رود
تا عمر باقی است، زیادم عبث عبث
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و درد جدایی میگوید. او از روز نخست دل به معشوق داده و هرچه کرده را بیهوده میداند. شاعر از غم معشوق و دلتنگیهای ناشی از جداییاش سخن میگوید و به این که هر شب به یاد او از درد فریاد میزند اشاره میکند. او میداند که محبوبش هرگز به او توجهی نخواهد کرد و همه زحماتش بیثمر است. شاعر در انتظار دیدن معشوق است، اما در نهایت میفهمد که هیچ چیز جز وصال او برایش مهم نیست و زندگیاش بدون او خالی است.