نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۶ - گوهر اشک ترکی شیرازی

ترکی شیرازی / فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

به فلک، بانگ ناله ام بر شد

گوش گردون، ز ناله ام کر شد

نه فراق توام به خواری کشت

نه وصال توام میسر شد

دیده ام بسکه ریخت گوهر اشک

دامنم پر ز در و گوهر شد

همه شب از خیال ماه رخت

تا سحر، دیده ام پر اختر شد

در فراق توام بسی شب و روز

شب به سر رفت و، روز آخر شد

تا دلم شد اسیر خال لبت

ناتوان بود، ناتوان تر شد

این شکایت به جانب که برم

که مسلمان، اسیر کافر شد

من کشیدم جفای روز فراق

شب وصلت نصیب دیگر شد

بسکه خونابه، چشم «ترکی» ریخت

صفحهٔ دفترش ز خون تر شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به شکایت از فراق معشوق می‌پردازد. او ناله‌ها و اشک‌هایش را به آسمان می‌فرستد، اما نه جدایی او را می‌کشد و نه وصالش ممکن می‌شود. او می‌گوید که هر شب در فکر چهره محبوبش خوابش نمی‌برد و روزها به سختی می‌گذرد. دلش به عشق معشوق گرفتار شده و از درد جدایی رنج می‌برد. شاعر می‌گوید که در این وضعیت، خود را بین مسلمان و کافر می‌بیند و از جفای روز فراق و آرزوی شب وصال سخن می‌گوید. در نهایت، نوشته‌هایش به خاطر اشک‌هایش خیس شده و پر از غم و اندوه است.