شمارهٔ ۷۰ - رایحهٔ مشک ترکی شیرازی
ترکی شیرازی / فصل اول - لطیفهنگاریها / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شورچه شرابی ست که بر سر زده ای باز
جامی مگر از بادهٔ اخگر زده ای باز
ساغر زده رسوا شود از خفتگی چشم
از چشم تو پیداست که ساغر زده ای باز
جامی زده ای باز از آن آب چو آذر
بر جان من سوخته آذر زده ای باز
پیداست که داری سر خون ریزی عشاق
زین دست که بر قبضهٔ خنجر زده ای باز
با کس اگرت نیست نگارا! سر کشتی
پس چیست که دامن به کمر، بر زده ای باز
دیروز، ز هر روز، فزون می زده بودی
امروز، ز دیروز، فزونتر زده ای باز
هر تیر جفایی که تو را بود به ترکش
بر جان من خستهٔ مضطر زده ای باز
از باد صبا می شنوم رایحهٔ مشک
یا شانه بر آن زلف چو عنبر زده ای باز
بوی سر زلفین تو یا بوی عبیر است
یا روغنی از غالیه، بر سر زده ای باز
«ترکی» اگرت رام شد آن اهوی وحشی
هشدار که خود را به غضنفر زده ای باز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف حال و هوای خود در مواجهه با شراب و عشق میپردازد. او از شور و حال ناشی از نوشیدن باده میگوید و به نقش چشمان معشوق در افتراء و رسوایی خود اشاره میکند. شاعر به این نکته میپردازد که عشق و احساسات عمیق او باعث شده که به طور مکرر به سراغ شراب برود و این وضعیت، نشانهای از سوز و گداز درون اوست. همچنین، او به جزئیات عطر و دیوانگی معشوق اشاره میکند و دقت میکند که اگر معشوق او را ترک کرده باشد، چرا باز هم بر دامنش تکیه میزند. در نهایت، شاعر به تاخت و تاز احساسات و تأثیرات عشق بر جان خود پرداخته و از رنجهای ناشی از آن میگوید.