شمارهٔ ۷۱ - محرم راز ترکی شیرازی
ترکی شیرازی / فصل اول - لطیفهنگاریها / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
راز عشق تو با که گویم باز
که مرا جز تو نیست محرم راز
از تو گر جمله ناز هست و عتاب
نیست از من، به غیر عجز و نیاز
ای که بر رخش عزتی تو سوار!
از بر ما بر این شتاب متاز
چند دایم به خویش پردازی
چند روزی به حال ما پرداز
جان فدا سازمت به شکرانه
که ببینم به کام خویشت باز
هر چه روزم به هجر رفت به شام
عمر کوته شد و امید دراز
دست از دامنت رها نکنم
گر کنی صد هزار عشوه و ناز
این جفاها که می کنی تو به من
نکند با کبوتری، شهباز
بخت آخر، نصیب «ترکی» کرد
یار دشمن نواز و دوست گداز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و رازهای عمیق آن اشاره میکند. او احساس میکند که کسی جز معشوقش نمیتواند راز عشق او را درک کند و به نوعی در برابر عشقش احساس ناتوانی و نیاز میکند. شاعر از معشوقش خواسته تا به او توجه بیشتری کند و از او میخواهد که از رفتارهای سختگیرانهاش بکاهد. او در عوض، جانش را فدای عشقش میکند و به او امید دارد، حتی اگر روزهایش با جدایی سپری شود. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که بخت در عشق به او روی آورده و معشوقش را همچنان در آغوش دارد.