نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷ - محراب دعا ترکی شیرازی

ترکی شیرازی / فصل پنجم - قطعه‌ها و تک‌بیتی‌ها / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

آفتاب از شرم رویش رخ کند پنهان به ابر

ماه من از چهرهٔ خود گر براندازد نقاب

چون گذارد بر زمین پا سرو سیم اندام من

هر که بیند گویدش یا لیتنی کنت تراب

ابروی دلدار من مانا که محراب دعاست

هر دعا کانجا شود بی شبه گردد مستجاب

دیدمش خون می چکد از چهرهٔ همچون گلش

این سخن شد راست کز گل می شود حاصل گلاب

هر چه من با او کنم او نیز با من می کند

من به او عجز و نیاز و او به من خشم و عتاب

دیدمش در جامهٔ نیلی به سر مشکین کلاه

گفتم این روزی ست کز مغرب برآید آفتاب

سرخی سرپنجه اش «ترکی» نه از رنگ حناست

پنجه اش دارد ز خون عاشقان دایم خضاب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر درباره زیبایی و جذابیت محبوبی است که به آن اشاره می‌کند. آفتاب و ماه به خاطر وجود او شرمنده و پنهان می‌شوند. او شبیه سروی است که بر زمین پا می‌گذارد و هر که او را ببیند آرزو می‌کند که ای کاش خاک او می‌بود. ابروی محبوب به مانند محرابی برای دعاست که دعاها به آن‌جا مستجاب می‌شود. شاعر از چهره محبوبش یاد می‌کند که خون می‌چکد و این نشان از شکوه او دارد. رابطه شاعر با محبوبش متقابل است؛ او عجز و نیاز دارد و محبوب خشم و نگاه تند. در نهایت، محبوب با لباس نیلی و کلاهی سیاه دیده می‌شود و این روز را روزی می‌داند که آفتاب از مغرب طلوع خواهد کرد و سرخی دست او به خون عاشقان شبیه است.