شمارهٔ ۱۳۱ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فدای سوز دل مطربی که گفت به ساز
در این خرابه چو منزل کنی بسوز و بساز
چنان ز سنگ حوادث شکست بال و پرم
که عمرها به دلم ماند حسرت پرواز
کنم به زیر پر خویش سر به صد اندوه
چو مرغ صبح ز شادی برآورد آواز
گرهگشا نبوَد فکر این وکیل و وزیر
مگر تو چاره کنی ای خدای بندهنواز
به پایتخت کیان ای خدا شود روزی؟
که چشم خلق نبیند گدای دستدراز
در این خرابه به هر جا که پای بگذاری
غم است و ناله و فریاد و داد و سوز و گداز
گهرفشانی طوفان گواه طبع من است
که در فنون غزل فرخی کند اعجاز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و رنج عمیق خود سخن میگوید و از طرز زندگی در خرابهها و غم و اندوهی که او را احاطه کرده است، ابراز گلهمندی میکند. او از شکستها و حسرتهایش به خاطر ناتوانی در پرواز سخن میگوید و به خدا دعا میکند تا او را از این وضعیت نجات دهد. همچنین، بر مشکلات و غمهایی که در جامعه و زندگی افراد وجود دارد، تأکید میکند و امیدوار است که روزی این دردها برطرف شود. از قدرت شعر و غزل به عنوان راهی برای بیان احساساتش یاد میکند و در نهایت به جستجوی چارهای از سوی خداوند برمیخیزد.