نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۰ فرخی یزدی

فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مرا

گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرقِ خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشهٔ درد

بر سر آتشِ جورِ تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از احساسات عمیق شاعر درباره عشق و درد ناشی از آن صحبت می‌کند. شاعر در شب تنهایی‌اش به یاد معشوق است و اشاره‌ای به تلاش‌ها و رنج‌هایش برای ارتباط با او دارد. او با اشاره به یک ترک ختا (دختر زیبای ترک) از عشقش که دشمن جانش شده، به درد و حسرتی که در دل دارد، اشاره می‌کند. شاعر از گریه و محنتی که بر سر عشقش کشیده و غم‌هایش بر می‌شمارد و زندگی‌اش را به مرگ تدریجی توصیف می‌کند. در نهایت، او تمام رنج‌ها و دردها را به حساب عمرش می‌گذارد و در می‌یابد که زندگی‌اش تحت تاثیر عشق نافرجام قرار گرفته است.