شمارهٔ ۱۶۰ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دیدی آخر به سر زلف تو پابست شدم
پا در آن سلسله نگذاشته از دست شدم
ننهادی قدمی بر سرم ای سرو بلند
گرچه در راه تو من خاک صفت پست شدم
کس چو من در طلب شاهد آزادی نیست
زانکه با نیستی از پرتو آن هست شدم
ناوک ناز تو پیوسته شد از شست رها
ناز شست تو که من کشته آن شست شدم
تا ابد مستیم از جلوه ساقی باقیست
زانکه از آن می باقی ز ازل مست شدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق خود اشاره دارد و از عشق و وابستگی عمیقش صحبت میکند. او از دلبستگیاش به زلف معشوق میگوید و بیان میکند که در راه عشق، حتی به خاک زیر پا نیز تن降 میکند. شاعر به تنهایی و تلاش بیوقفهاش برای رسیدن به معشوق اشاره میکند و این که هیچکس مانند او در جستجوی معشوق نیست. او به ناز و زیبایی معشوق اشاره میکند و در نهایت به حالت مستی و سرخوشیاش از عشق و زیبایی میپردازد، چرا که این احساس همیشه با او خواهد بود.