نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷ فرخی یزدی

فرخی یزدی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از بس که غم به سینهٔ من بسته راه را

دیگر مجال آمد و شد نیست آه را

دانم چو دیده دید، دل از کف رود ولی

نتوان نگاه داشت ز خوبان نگاه را

هر شب ز عشق روی تو ای آفتاب‌روی

از دود آه تیره کنم روی ماه را

ما را مخوان به کعبه که در کیشِ اهلِ دل

معنی یکی‌ست میکده و خانقاه را

بگشای گوش و هوش که در خلوت صبوح

خوش لذتی است، زمزمهٔ صبحگاه را

زین بیشتر به ریختن خون مردمان

فرصت مباد مردم چشم سیاه را

تو مست خواب غفلتی ای پادشاهِ حُسن

می‌نشنوی خروشِ دلِ دادخواه را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غصه‌ها در دل من چنان جا گرفته که دیگر جایی برای رفت و آمد احساسات نیست. می‌دانم که وقتی چشمانم به چهره زیبایت می‌افتد، دل از دست می‌رود، اما نمی‌توانم از نگاه تو دست بکشم. هر شب به عشق تو، چهره‌ام را با آه و اندوه می‌پوشانم. ما را به کعبه نخوان، چرا که در دنیای عشق، میکده و خانقاه یکی هستند. در خلوت صبح، شنیدن صدای دلنواز عشق لذت‌بخش است. با این حال، بیشتر از این، کشتن مردم، فرصت دیدن دیگران را نمی‌دهد. تو، ای پادشاه زیبایی، در خواب غفلت هستی و صدای دل دلسوخته را نمی‌شنوی.