شمارهٔ ۴۵ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
راستی کج کلها عهد تو سخت آمد سست
رفتی و عهد شکستی نبد این کار درست
روز اول ز غمت مردم و شادم که به مرگ
چاره آخر خود خوب نمودم ز نخست
لاله آن روز چو من شد به چمن داغ به دل
کز سمن سبزه و از سوری او سوسن رست
آنکه روزی به سر کوی تواش پای رسید
ریخت خون آنقدر از دیده که دست از جان شست
رندی و مستی و دیوانه گری پیشه من
شوخی و دلبری و پرده دری شیوه تست
خاک بر آب بقا باد که از آتش عشق
یافت خضر دل من آنچه سکندر می جست
خیزد از یزد چو من فرخی استاد سخن
خاست گر عنصری از بلخ و ابوالفتح از بست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به اندوه و حسرت فردی اشاره دارد که پس از شکستن عهد و پیمان از سوی معشوق، دچار یأس و غم شده است. او میگوید که در آغاز با مرگ و اندوه او را مقایسه کرد، اما سرانجام راهی برای آرامش یافت. در ادامه توصیفاتی از درد و رنج عشق و شادیهای دیوانگی را مطرح میکند و به این موضوع میپردازد که عشق واقعی و جاودانهای که طلب شده، در آتش عشق یافتم. شاعر به بزرگی خود و دیگر شاعران بزرگ اشاره کرده و از خلاقیت و مهارتهایش سخن میگوید. با بیان زیباییهای رندی و دیوانگی، به نوعی عشق و هنر زندگی ادبیات را ستایش میکند.