شمارهٔ ۵ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گر که تأمین شود از دستِ غم آزادیِ ما
میرود تا به فلک هلهلهٔ شادیِ ما
ما از آن خانهخرابیم که معمارِ دو دل
نیست یک لحظه در اندیشهٔ آبادیِ ما
بس که جان را به رَهِ عشق تو شیرین دادیم
تیشه خون میخورد از حسرتِ فرهادیِ ما
داد از دستِ جفای تو که با خیرهسری
کرد پامالِ ستم مدفنِ اجدادیِ ما
آنچنان شُهره به شاگردیِ عشقِ تو شدیم
که جنون سرخطِ زر داد به استادیِ ما
فرخی دادِ سخندانی از آن داد که کرد
در غزل بندگیِ طبعِ خدادادیِ ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر درد و رنجی است که شاعر از فقدان آزادی و شادی تجربه میکند. او به ویرانی خانهاش اشاره دارد که معمار آن (که نشاندهنده ناکامی و بیتوجهی است) در اندیشه آبادانی نیست. شاعر در عشق با دل و جان تجارب شیرینی را کسب کرده، اما در عین حال به خاطر حسرتهایی که دارد، احساس درد و تیشهخوری میکند. همچنین او از ظلم و جفای معشوق شکایت میکند که باعث شده اجدادش به خاک سپرده شوند. در نهایت، شاعر به مشهوریتش در عشق و دیوانگی ناشی از آن اشاره میکند و میگوید که این عشق او را به مقام استادی رسانده است.