شمارهٔ ۶۰ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آنکه آتش برفروزد آه دل افروز ماست
وآنکه عالم را بسوزد ناله جان سوز ماست
بر سر ما پا مزن منعم که چندی بعد از این
طایر اقبال و دولت مرغ دست آموز ماست
نیست جز انگشتری این گنبد فیروز رنگ
گردشش آنهم به دست طالع فیروز ماست
نام مسکین و غنی روزی که محو و کهنه گشت
با تساوی عموم آن روز نو، نوروز ماست
نوک مژگان تو را با فرخی گفتم که چیست
گفت این برگشته پیکان ناوک دلدوز ماست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حال و هوای انسانی میپردازد که در پی لذت و نعمتهای زندگی است. شاعر از آتش عشق و دلسوزی سخن میگوید که نه فقط احساسات را گرم میکند بلکه به شعلهور شدن آلام نیز اشاره دارد. او با اشاره به ناپایداری دنیا و اینکه هر چیز به زودی از بین میرود، به نقش سرنوشت در زندگی انسانها اشاره میکند و به تساوی همه در برابر قضا و قدر اشاره دارد. در نهایت، شاعر به زیبایی چشمان معشوق اشاره میکند و تأثیر آن بر دل عاشق را به تصویر میکشد.