نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۷ فرخی یزدی

فرخی یزدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

با تو در پرده دلم راز و نیازی دارد

کس ندانست که در پرده چه رازی دارد

بر سر زلف تو دارد هوس چنگ زدن

دست کوتاه من امید درازی دارد

گرو آخر ببرد درگه بازی ز حریف

پاکبازی که دل و دیده بازی دارد

خواجه گاهی به نگاهی دل ما را ننواخت

تا بگویم نظر بنده نوازی دارد

شمع در ماتم پروانه اگر غمزده نیست

از چه شب تا به سحر سوز و گدازی دارد

خسرو محتشم روی زمین دانی کیست؟

آن گدایی که چو محمود ایازی دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و درد و دل گوینده است. او از راز و نیازهای دلش می‌گوید که هیچ‌کس از آن خبر ندارد. شاعر به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و آرزوی در آغوش گرفتن او را دارد، در حالی که می‌گوید دستش کوتاه است و امیدی به رسیدن به او ندارد. او به پاکی و صداقت در بازی عشق اشاره می‌کند و همچنین از سختی‌های دل‌تنگی و انتظار یاد می‌کند. در انتها، به شخصیت خسرو اشاره می‌کند و او را به عنوان گدایی که همچون محمود جاه و مقام دارد، معرفی می‌کند. این شعر در واقع حسرت و آرزوهای عاشقانه را به تصویر می‌کشد.