شمارهٔ ۷۶ فرخی یزدی
فرخی یزدی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جز شور و شر از چشم سیاه تو نریزد
اِلّا خطر از تیر نگاه تو نریزد
آهسته بزن شانه بر آن زلف پریشان
تا جمع دل از طرف کلاه تو نریزد
کانون شدی ای سینه مگر کز شرر دل
جز اخگر غم ز آتش آه تو نریزد
تا در خم می از پی توبه نکنی غسل
ای شیخ گنهکار گناه تو نریزد
ای خاکِ مقدّس که بُوَد نام تو ایران
فاسد بُوَد آن خون که به راه تو نریزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت چشمان سیاه معشوق اشاره میکند و میگوید که هیچ احساس دیگری از آنها نمیریزد جز خطر و عشق. او از معشوق میخواهد به آرامی به زلفهایش دست بزند تا دلها جمع شوند. همچنین شاعر با اشاره به آتش عشق و درد دل، میگوید که جز غم و حسرت هیچ چیز دیگری از این آتش نمیریزد. در ادامه، به فردی که در گناه است، یادآوری میکند که برای توبهاش نیازی به شستن خود ندارد و در نهایت، بر روی خاک مقدس ایران تأکید میکند که هیچ خونی نباید نریزد جز برای این سرزمین.