شمارهٔ ۱۲ ابوالحسن فراهانی
ابوالحسن فراهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تار زلفت گر چو بخت تار با ما یار نیست
یک گره کمتر به دور افکن دلم دشوار نیست
میکنی دانسته گرمی تا بسوزم سینه را
گرمی خورشید بهر سوختن در کار نیست
من کجا و آرزوی سایه ی دیوار او
آفتاب عالم آرا را در آنجا بار نیست
ای که گویی یار هست اندر پی آزار تو
منت آزار بر جان است اگر بیزار نیست
خار مژگان بسته بر گلهای اشکم راه را
صبر باشد چارهام چون هیچ گل بیخار نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق سخن میگوید. او اشاره دارد که اگر زلف عشق تار و بینظم باشد، نباید انتظار خوشبختی داشته باشد. همچنین، بیان میکند که با وجود سختیهایی که عشق به او تحمیل میکند، همچنان رنج و عشق از هم تفکیکپذیر نیستند. شاعر به نوعی ناامیدی اشاره دارد و میگوید که آرزوی سایهای کوچک مانند دیوار را هم نمیتواند داشته باشد. در نهایت، به سختیهای عشق و دوری از معشوق اشاره میکند و تأکید میکند که صبر تنها راهحل اوست، چرا که در عشق بدون چالش، زندگی وجود ندارد.