شمارهٔ ۱۳ ابوالحسن فراهانی
ابوالحسن فراهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
منت ایزد را که سودای توام از سر نرفت
رفت جان، اما غمت از جان غم پرور نرفت
بر سر خاکم گذار آورد و من در خواب مرگ
هیچ کس را آنچه آمد بر سرم بر سر نرفت
نقش بر آب ارچه بی صورت بود اعجاز عشق
نقش آن صورت مرا هرگز زچشم تر نرفت
سعی ها کردم که پا بر منظر چشمم نهد
سعی من ضایع نشد دل رفت اگر دلبر نرفت
عاشقی و رستگاری کی درست آمد به هم
رفت چون پروانه در آتش برون دیگر نرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و غم ناشی از آن سخن میگوید. او به این نکته اشاره میکند که در حالی که جانش از غم معشوقش رنج میکشد، عشقش هرگز از دلش پاک نمیشود. شاعر بر این باور است که تلاشهایش برای فراموش کردن معشوق بیثمر بوده و عشق او غیرقابل انکار است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که عاشقی و نجات همواره با هم نمیآیند و عاشق مانند پروانهای در آتش، به سوی معشوق میرود و دیگر بازنمیگردد.