شمارهٔ ۱۴ ابوالحسن فراهانی
ابوالحسن فراهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز یار شکوه عاشق به کفر نزدیک است
بدی که صاحب روی نکو کند نیک است
دلم در آن خم زلفست گرچه خود دورم
چه غم ز دوری راهست دل چو نزدیک است
همای روح سعادت به دام ما افتد
عجب که نگسلد این رشته سخت باریک است
فتاده زلف تو چون سایه چراغ به پات
درست بوده که پای چراغ تاریک است
کسی گمان نبرم کز تو جان تواند برد
که ترک چشم تو آشوب ترک و تاجیک است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلبستگی است. شاعر از زیبایی و قدرت عشق سخن میگوید و تأکید میکند که حتی اگر فاصلهای میان معشوق و عاشق وجود داشته باشد، دل عاشق همچنان به معشوق نزدیک است. او به زلف معشوق به عنوان نماد عشق اشاره میکند که مثل سایهای بر پای چراغ، در زندگی عاشق درخشان و در عین حال تاریک است. همچنین، شاعر بیان میکند که هیچکس نمیتواند از عشقش به معشوق کم کند، زیرا این عشق بسیار عمیق و دشوار است. به طور کلی، شعر احساسات عمیق عاشقانه و چالشهای عشق را به تصویر میکشد.