شمارهٔ ۱۶ ابوالحسن فراهانی
ابوالحسن فراهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
نسبتی محراب ابرو را به هر محراب نیست
آن چه در دل و آنچه در گل جا کند یک باب نیست
بایدم محنت کشید و از سبب خاموش بود
عالم عشق ست اینجا عالم اسباب نیست
از ملاقات صبا با زلف او چون زلف او
تا به کی بر خویش پیچم بیش از اینم تاب نیست
ما بروی شادمانی ای فلک دربسته ایم
گر متاعت این بود مگشا که اینجا باب نیست
این منم یارب که می بینم رخش را بی نقاب
ای خوشا بختی که من دارم اگر در خواب نیست
تا به چشم آمد ز دل با اشک رنگ خون نماند
سیم را رنگی که در آتش بود در آب نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و احساسات عمیق انسانی است. شاعر به تمایز عشق حقیقی از دیگر احساسات اشاره میکند و بیان میکند که در دنیای عشق، مشکلات و رنجها لازم است. او از زیبایی زلف محبوبش و شوق دیدار صحبت میکند و به چالشهایی که در این مسیر قرار دارد، اذعان میکند. همچنین شاعر از شادمانی خود در عالم عشق سخن میگوید و به خوشبختیاش حتی در خواب اشاره میکند. در نهایت، او به معنای عمیق و درونی احساساتش تأکید میکند و به زیباییهای عشق واقعی اشاره دارد.