نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸ ابوالحسن فراهانی

ابوالحسن فراهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز ضعف تن مژه‌ام را به هم رسیدن نیست

نبستن مژه از مرده بهر دیدن نیست

خوشم به سنگدلی‌های او که درد مرا

دل ار نه سنگ بود، طاقت شنیدن نیست

مرا جفای تو پابسته‌تر کند، آری

چو پر بسوزد پروانه را پریدن نیست

به خون تپیدن بسمل، یقین نمود مرا

که بعد کشته شدن نیز آرمیدن نیست

چه شد که از رخ او گل نچیده‌ام کان گل

برای زینت باغ است، بهر چیدن نیست

تأسف است که بر روزگار رفته خورد

برای کشته شدن صید را تپیدن نیست

چگونه آه کشم، کآنچنان گرفتارم

به دست غم که مجال نفس کشیدن نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان درد و رنج شاعر پرداخته و احساساتی از ضعف و ناامیدی را منتقل می‌کند. شاعر می‌گوید که از ضعف جسمی نمی‌تواند چشمانش را ببندد و این نشان می‌دهد که او در برابر درد و مشکلاتش تسلیم شده است. او به سنگدلی معشوقش اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر دل او سنگی بود، تحمل دردش بسیار سخت بود. همچنین، او در می‌یابد که جفای معشوقش او را بیشتر گرفتار می‌کند و به تصویر پروانه‌ای می‌پردازد که در آتش می‌سوزد و نمی‌تواند فرار کند. شاعر از عدم توانایی‌اش در چیدن گل عشقش می‌گوید و حس غم و اندوهی که بر روزگارش تأثیر گذاشته را بیان می‌کند. در نهایت، او به شدت در قید غم گرفتار است و حتی نمی‌تواند نفس بکشد. این شعر تصویر روشنی از عواطف پیچیده و افسردگی عمیق را به نمایش می‌گذارد.