شمارهٔ ۱۹ ابوالحسن فراهانی
ابوالحسن فراهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
یار شادان رفت و با خود جان ناشادم نبرد
جان رفیقش کردم و چندانکه جان دادم نبرد
بس که در هر ذره پنهان داشتم کوه غمی
خاک گشتم بر سر کوی تو و بادم نبرد
آن قدر تکرار کردم درس مهر دوست را
کین همه نامهربانی کرد و از یادم نبرد
می کنم فریاد و از غیرت نمیدانم زکیست
همچو طفل بی زبان کس ره به فریادم نبرد
بی تو چندانی که بزم آراستم دل وا نشد
هیچ عیشی لذت جور تو از یادم نبرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به غم و اندوه ناشی از جدایی یار اشاره میکند. او میگوید که با رفتن یارش، دیگر جانی برایش باقی نمانده و در دلش غم بزرگی جا دارد. او حتی در خیابانهای یار، به خاک تبدیل شده و از شدت ناراحتی هیچ چیز نمیتواند او را از غم یارش دور کند. علیرغم تلاشهایش برای یادگیری عشق و دوستی، رفتار نامهربان یار او را رها نمیکند. شاعر از بیکسی و یاری نکردن دیگران شاکی است و حتی در جشنها و لذتها نیز به یاد یار و طعم نامهربانیهای او دلش پر از غم است.